تبليغاتX
سراب
سراب
یک جلوش تا بی نهایت صفرها
موهبت

ُ


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط یوتوپایه در Tue 29 Jan 2008 ساعت 11:57 PM |

|+| نوشته شده توسط یوتوپایه در Fri 21 Dec 2007 ساعت 0:14 AM |

هیچکس


هیچکس شعرمراباورنکرد

یاکه یک بیت مرا باورنکرد

هیچکس اینجابرای دلخوشی

یک نظرحتی براین دفترنکرد

هیچکس گلدان قلب خویش را

باگل احساس من زیورنکرد

هیچکس حتی برای لحظه ای

خلوتش رابادل من سرنکرد

بازهم شعری سرودم ای عزیز

هیچکس شعرمراباورنکرد


 

|+| نوشته شده توسط یوتوپایه در Sat 21 Oct 2006 ساعت 11:49 PM |

درماندگی...
این روزها حال خوشی ندارم .

دیگه طاقتم طاق شده .

 این روزها مجبورم آدمی را تحمل کنم که از رفتاروحرکاتش متنفرم. نمیدونم براتون پیش اومده که تمام وجود یک نفر براتون رنج آور باشه.

توی اینجور موقعیتها چکار میکنید؟

 آدمی را که به طور کل خودش را قبول داره  و از زمین و زمان ایراد میگیره چطور جوابش را میدید و حسابی سر جاش مینشونیدش؟

فقط دوست داره خودش را نشون بده ؟ با کسی که دفتر رو یه جایی برای مرور درساش و دیکته کردن اون به بقیه قرار داده  چکار میکردید؟ 

به خدا سرمون را میخوره.

 واقعا ازش متنفرم.

|+| نوشته شده توسط یوتوپایه در Tue 22 Aug 2006 ساعت 0:52 AM |

آیا خدا من رو دوست داره؟
چند وقتی بود که این سوال بد جوری ذهنم را مشغول کرده  بود و هر جا که صحبتی از اینجور موضوعات می شد به طور معجزه آسایی دنبال جواب می گشتم.چون این مورد از اون دست سوالهایی بود که خیلی جرات پرسیدنش را توی کلاس نداشتم ( می دونید که آه اوه این چه سوالی؟... بزار کلاس تموم بشه و...توی کلاسها زیاده )

بگذریم فکر می کنم اواخر ترم بود که  تصمیم گرفتم  دیگه دست دست نکنم.دلم رو به دریا زدم و از یکی از اساتیدم که خیلی هم انسان با فضل و کمالاتی بود پرسیدم:

"استاد ببخشید می تونم چند لحظه وقتتون رابگیرم؟"

با آرامشی که همیشه در رفتار و سکناتش بود گفت:"بفرمایید"

 "یه سوالی داشتم.چطور می شه فهمید که خدا ما را دوست داره یا نه؟"

ایشون که مویی توی این راه سفید کرده بود جواب داد:

"جانم ببین تو چه اندازه اون را دوست داری. چقدر از خدای خودت راضی هستی.حتما به جوابی که می خوای می رسی."

|+| نوشته شده توسط یوتوپایه در Wed 28 Jun 2006 ساعت 0:24 AM |

من دلم می خواهد...

 

من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسی می خواهد
وارد خانه ی پر عشق و صفای من گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانه ی  ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دگر
خانه ی  دوست کجاست؟

|+| نوشته شده توسط یوتوپایه در Fri 23 Jun 2006 ساعت 1:0 AM |

یعنی چه؟

 

|+| نوشته شده توسط یوتوپایه در Thu 15 Jun 2006 ساعت 0:26 AM |

+

اوسپس ازسومین زنش پرسید:"من درطول زندگی ام همواره تو راخیلی دوست داشتم.اکنون دارم می میرم.آیاتوبامن می آیی؟مرا همراهی می کنی؟"زن سوم گفت:"نه.زندگی دراینجا خیلی خوب است."قلب بازرگان شکست وامیدش رنگ باخت.بازرگاناین بار رو به  زن دومش کرد گفت:"من همواره برای کمک،به تو رآاوردم وتو همیشه مراکمک کردی.اکنون دوباره به کمک تو احتیاج دارم .وقتی من بمیرم آیا توبامن می آیی؟مراهمراهی می کنی؟"زن دوم پاسخ داد:"متاسفم .این بار نمی توانم کمکی به تو بکنم.بیشترین کاریکه می توانم نجام دهم این است که تو را به گور بسپارم."بازرگان ناامید ازهمه جا صدایی شنید که به آرامی می گفت:"من با تو می آیممن با توبه هر که بروی می آیم."بازرگان در جستوجوی صدازن اولش را دید.بازرگان

درحالی که با تمام وجود متاسف بود،گفت :"با یدآن زمان که می توانستم ،بیشتر از تو مراقبت می کردم."

همه ما در زندگی چهارزن داریم:

-چهارمین زن همان جسم است.اصلااهمیت نداردکه چه مدت وچقدر تلاش می کنیم تاجسم ماخوب به نظرآید.هنگامی که بمیرم ما را ترک می کند.

-سومین زن،داروندار،شان وموقعیت است .هنگامی که بمیریم همه آنها به دیگران میرسد.

-دومین زن ،خانواده ودوستان ماهستند.اصلا مهم نیست وقتی زنده ایم چقدر به ما نزدیکند بیشترین کاری که آنهامی توانندبرای ماانجام دهند،این است که بر ما سرمزارمان بیایند.

-امااولین زن درحقیقت روح ماست.روحی که ما هنگام جستجوی مادیات،ثروت ولذتهای دنیایی از آن غافل می شویم .

 

|+| نوشته شده توسط یوتوپایه در Mon 12 Jun 2006 ساعت 11:18 PM |

4زن

بازرگانی بود4زن داشت.بازرگان به زن چهارم بیشتراز3زن دیگرعشق می ورزید.بازرگان اززن چهارمش به خوبی مواظبت می کرد وبهترین هارابرایش می خواست.بازرگان زن سومش رانیزخیلی دوست داشت بازرگان به زن دومش هم علاقمندبود.اوزن بافکری بود،همواره شکیبایی می کردودرواقع مورداطمینان

بازرگان بود.هرگاه بازرگان با مشکلی مواجه می شدبه زن دومش پناه می آورد.امازن اول بازرگان،اوبسیارباوفابود وبه همان نسبت که امورخانه رااداره می کرد،کوشش فراوانی هم برای محافظت

ازمال واموال شوهرش ازخودنشان می داد،اماشوهر کمترین توجهی به این زن نمی کرد.

روزی بازرگان دربستربیماری افتاد ودریافت که به زودی زودمی میرد.اودرحالی که به زندگی مجلل خودمی اندیشید گفت:"امروزمن4زن دارم .اما وقتی بمیرم تنهاخواهم شد.چقدربی پناه می شوم ."بازرگان به زن چهارمش گفت:"به توبیش ازهمه عشق می ورزیدم، بهترین لباسهارابه توهدیه می دادم وبیشترازهمه ازتومراقبت می کردم اکنون که وقت رفتن است،ایا بامن می آیی؟مراهمراهی می کنی؟"زن چهارم پاسخ

داد:"هرگز".اوسپس...

ادامه دارد

 

|+| نوشته شده توسط یوتوپایه در Sat 10 Jun 2006 ساعت 2:29 AM |

...وسرنوشت من

ثبوت جاودانگی ست

وتو!

کسی که هی به جستجوی کردگار،

کاروان عقل خویش را روانه می کنی،

مرو!

من از تبار سر سپردگان مشرقم

من ازدیار عشق سربلند کرده ام

وکعبه ضمیر من

شگرف کعبه ای ست،

مرو!

خدا میان قلب مومن من است.

|+| نوشته شده توسط یوتوپایه در Thu 1 Jun 2006 ساعت 1:28 AM |